خپل و جوجو = خپل و قلمبه
شرح زندگانی دو دوست دو مهربون
گوش نمیده که این خپلی!!! و اینکه از امروز می خوام شروع کنم درس بخونم!!با این وضعیتی که من دانشگاه رو شروع کرده بودم تا دو ترم پیش مجبورم 9 ترمه تموم کنم و خلاصه بعد 9 ترم هم که امیدوارم به زودی و با یه چشم به هم زدن بگذره با خپل واسه ارشد از ایران میریم! کاش زودی بگذره!! خلاصه همه چی میشه گفت خوبه یا نمی دونم ما خوب میخوایم نگاش کنیم!!میخوام خوش بگذرونم تا جایی که میشه و مفید باشم تا بتونم این دو سال رو زودتر بگذرونیم. خپل گلم،دوست دارم... بعد یه عمر برگشتم!!خژل رو نمی دونم اما من دلم برای این خونه کلی تنگ شده بود!! مطمئنم خپل هم دل تنگ این خونه شده!! جونم براتون بگه یه ذره ورق زندگی ما رو از اینجا دور کرد یه مدتی!!! تابستون پر جنب و جوشی داشتیم و در حال پر کردن رزومه و فعالیت برای پیدا کردن راه های بهتری برای زندگی! دلم براتون تنگ شده بود!!امروز رفتم دیدم ۱۰۵ تا نظر خصوصی دارم!!! همه برامون نوشته بودن دوستای بی معرفت!!نه ما بی معرفت نبودیم!!شما که نمی دونید ما چه فراز و نشیب هایی داشتیم!!! از ما گله نکنید!!ممنونم که به فکر ما بودید!! جبران می کنم به شخصه یه چند روزیه کلی رمانتیکیم من و آقا خپل...جاتون خالی خلاصه فردا قراره از صبح تا عصر باهم باشیم! آخه آقام از اونجایی که مهندسه قراره اشکالات ریاضی منو بر طرف کنه بعد هم بریم بگردیم و بعد هم امتحان تعیین سطح زیان برای ایران-استرالیا داریم و بعدش هم می خوام برم با دو تا از دوستام کلاس هیپ هاپ!! توجه توجه: بچه ها اومدم یه خبر خوب هم بهتون بدم: امروز با نگین صحبت کردم و کلی باهم خندیدیم!!آخه نگین منو نشناخته بود و کلی بعدش باهم سر همین موضوع خندیدیم! آخه با ایرانسلم باهاش تماس گرفته بودم و شماره ایرانسلم رو نداشت! خلاصه دخملیمون حالش خوبه و یه اتفاقاتی افتاده که حالا خودش اگه دوس داشت و لازم دونست میاد بهتون میگه... راستی فردا احتمالا نگین جون رو میبینم(آخه قراره باهام بیاد کلاس هیپ هاپ)اگه دیدمش سلام همه تون رو بهش میرسونم مخصوصا سلام بادوم گل و هنگامه خانوم مهربون رو... حالا فردا میام مفصل آپ میکنم براتون... فعلا... امشب اومدم بعد مدت ها از عشقموت بنویسم!! اول از دیروز بگم چون یه تشکر حسابی به عشقم بدهکارم!! دیروز کلاس اولم که تمومید با عشقم رفتیم بگردیم و من خیلی گرمازده شدمو داشتیم میرفتیم سر کلاس ساعت ۲ مون که حال من یهو بد شد و معده درد داشت نو میکشت!! عشقم از مهم ترین کلاسش به خاطر من گذشت و منو زود به خونه رسوند!! خیلی مردی خپل مهربونم حالا بگم از چیزی که ذهنم رو مشغول کرده!! مدتی بود حس می کردم خپل دیگه اون اشتیاق اولیه رو بهم نداره!!مطمئن بودم چیزی ته دلش هست و به من نمیگه!! دیگه از سردیش منم کم کم داشتم سرد میشدم!! امروز تونستم از زیر زبونش بکشم بیرون و فهمیدم چی اذیتش میکرده!!! فهمیدم فکر آینده و اینکه چی میشه و خوشبخت میشیم یا نه و اینکه از این که کلی راه مونده اذیت میشه و به این نتیجه رسیدیم امروز رو بچسبیم چون فردا برای فرداست و هیچ کس از یه ثانیه بعدش هم خبر نداره!! من با این نظر کاملا موافق بودم و حتی نمیدونم چرا اما انگار از دیشب دوباره خپل رو پیدا کردم و کلی عشقولی شدیم!! اما همه ش ته دلم یه حس بدی دارم که میگه شاید این زمینه ای برای رفتن خپل باشه!!! گرچه بهم این اطمینان رو داد که چنین چیزی نیست شاید من خیلی حساس شدم اما خپل همین جا میخوام فریاد بزنم خیلی دوست دارم عزیزم... راستی گلم همون جوری که قول داده بودم شادم اما این حس قلقلکم میده گاهی بزارید اول از برنامه و اتفاقاتی که افتاد بگم!! دیروز ساعت ۹:۳۰ صبح منتظر خپل شدم که بیاد دنبالم و بریم برای امتحان تعیین سطح زبان و کلی طول کشید!! قرار بود بعدش بریم پارک پردیسان و اونجا با دوستامون باشیم که وقتی اواخر امتحانمون به دوس جونم مینا زنگ زدم گفت که بریم دارآباد و ما هم رفتیم!! با خپل قرار گذاشته بودیم که وقتی رفتیم دیگه کدورت ها رو کنار بزاریم و با محسن(دوست مینا)خوب باشیم و دیگه به روشون نیاریم چیزیو!! خلاصه همین طور هم شد! وقتی رسیدیم بقیه رسیده بودن و رفتیم اول موزه ی دارآباد و گشتی زدیم و چند تا عکس خوشگل گرفتیم و بعد هم رفتیم بالای کوه و جاتون خالی کلی خندیدیم و بعد از ناهار و قلیون برگشتیم و تا برگردیم ساعت ۸ شده بود! که گرچه اوایل دیروز زیاد بهم خوش نگذشت چون با مینا حرفم شد اما بعدش باهم خیلی سریع آشتی شدیم!! این آخرین دیدار ما دوستا بود که قبل امتحانات داشتیم و قرار شد بعد امتحانات حسابی خوش بگذرونیم!! این تابستون برای من خیلی ارزش خواهد داشت چون حسابی باید خوش بگذرونم و بعدش احتمالا می خوام برم خوابگاه!! گرچه دانشگام دور نیست اما میخوام حسابی درس بخونم تا ۸ ترمه تموم کنم و بشینم حسابی درس خون بشم و معدلم رو همه ش بالای ۱۷ بیارم خلاصه این از این!!! از فردا باید درس بخونم حسابی فعلا.... راستی:فردا خپل امتحان میان ترم ریاضی داره!!امیدوارم امتحانت رو خیلی خوب بدی عزیزم امروز صبح رفتم کلاس رانندگی و جز پارک دوبلم که قاطی کرده بودم و یادم رفته بود بقیه چیزا عالی بود!! خلاصه اومدم خونه و پای نت با خپل بحث کردیم راجع به همون قضیه ای که دیروز شاکی بودیم از هم و تو قسمت ادامه مطلب نوشته بودم و گویا به نتیجه رسیدیم و الان کلی بهترم!! با مینا هم صحبت کردم و کلی خوشحالم چون داره با پسری که دوس شده به نتیجه میریسه که مث ما که اوایل دوستیمون پیش روانشناس رفتیم و ازش مشاوره گرفتیم اونا هم مشاوره بگیرن و این واقعا خوشحالم کرده و کلی دوباره با هم از امشب صمیمی شدیم و کدورت هایی که بینمون بود از بین رفت و واقعا خوشحالم پنجشنبه هم قراره با دوستامون بریم پارک کلی والیبال بازی کنیم و خوش بگذرونیم از نظراتتون هم کلی ممنونیم یه مدته نسبت به همه چی سرد شدم و یه جورایی بی حوصله م!! امروز با دوستام بیرون بودیم که خل باهام تماس گرفت و بهمون پیوست!! روز بدی نبود!اول رفتیم پارک بعد هم فرحزاد و بعد هم سرزمین عجایب!! نمی دونم چرا خیلی بی حوصله و سرد شدم و تقریبا دست خودم نیست!! برام طاقت فرسا شده این حالم و خیلی دلم می خواد زودی خوب بشم!! پنجشنبه هم دوستام برنامه گذاشتن بریم بیرون که خپل گفت شنبه امتحان داره و نمیاد!! خیلی دلم می خواست خپل به حرفم گوش داده بود و بین ترم می خوند!!نه برای اینکه پنجشنبه دوس داشتم بریم نه!!به خاطر اینکه.... ادامه مطلب رمز دار!!!(فقط برای خپل) راستی فردا کلاس رانندگی هم دارم!!۳ جلسه چون وقفه افتاده بینش باید برم و هفته بعد احتمالا امتحان میدم!! ممنون به یادمونین این مدت نبودم و دست و دلم به نوشتن نمیرفت نمی دونم چرا!! بس که اتفاقات پشت سر هم زیادی افتاد برامون و این شد که منم کلا قید نوشتن تو بلاگ رو زده بودم و نمی تونستم واقعا چیزی بنویسم اما باور کنید به یادتون بودم اولین اتفاق اینکه یادتونه میگفتم افتادیم رو مود درس خوندن و هدف و از اینجور چیزا؟!خوب هنوز هم درس می خونم اما خوب گاهی کم و گاهی به اندازه اما خیلی دلم می خواد بیشتر از اینا بخونم و نمی دونم چه جوری بیفتم رو یه برنامه ی متنوع!! آخه می دونید چیه؟!من یه آدم تنوع طلبم به شدت و اینکه تو درس خوندن حتما باید تنوع به خرج بدم!! یعنی باید حتما یه سوپرایز برای هر روز درسیم در نظر بگیرم تا خسته نشم و جا نزنم!! اگه چیزی به ذهنتون میرسه بهم بگید خوشحال میشم دیگه اینکه دوس جونم مینا یادتونه؟!یه پسره از سادگیش استفاده کرده و باهاش دوست شده!!یه پسری که خیلی راحت تو اولین دیدارشون بهش دروغ گفت بعد دو هفته دروغش بر ملا شد و اینکه خیلی آدم مزخرفیه و هرچی خواستیم بهش بفهمونیم که این به دردت نمیخوره مفید که نبود هیچ به ضررمونم تموم شد!! آخه دیگه مینا مث قبل باهام صمیمی نیست و این هم به خاطر اون پسره ست که معلومه داره مینا رو از من دور میکنه! دیگه اینکه اون یکی دوس جونم آیدا یادتونه؟! ۴۱ روز پیش با دوستامون رفته بودیم دربند و آقاهامونم بودن ولی اون موقع آیدا آقا دار نبود!همون جا از یکی از دوستای خپل خوشش اومد و از قرار معلوم اونم از آیدای ما خوشش اومده بود و دیروز بعد ۴۰ روز با هم دوست شدن!! اما تو راه با خپل بحثم شد و این بدترین بحثی بود که تاحالا به هم داشتیم و اصلا دوست نداشتم اینجوری بشه!! امیدوارم دیگه پیش نیاد اما الان آشتی شدیما!!یعنی همون دیروز باهم آشتی شدیم فعلا!!! بعدا نوشت:قالب بلاگ رو عوض کردم!!اون قالب برام تکراری شده بود و این قالب با اینکه مشکیه به نظرم خیلی نازه!!هوم؟! اول یه تشکر از عشق عزیزم که انقدر ماه و مهربونه!دوم اینکه این مدت ما انقدر سرمون همه جوره شلوغ بوده و انقدر اتفاقات بد و خوب افتاد که خدا می دونه و امروزم یکی از اون روز بد هاست!! کلا از روزای جمعه خوشم نمیاد اما اتفاقات جدید دیگه هم دست به دست هم دادن که امروز از گندترین روزا باشه!! اینکه دوستم مینا جون (دوس جونم)با یکی اخیرا دوست شده و بعد ۴ دفعه دیدار فهمیدیم خیلی چیزا رو دروغ گفته و از اون جایی که دل دوستم مهربون و ساده ست میترسم بمونه با پسره و مطمئنیم همه که به درد هم نمی خورن!! دیگه اینکه با خپل جونم قراره بریم آموزشگاه زبان و سه شنبه امتحان تعیین سطح داریم!! و خبر مهم دیگه اینکه یکی از خواهر شوهرام(نسبت آینده)داره از اسپانیا میاد و چشم خپل جونم پیشاپیش روشن باشه...
![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...
ادامه مطلب
![]()
![]()
آخه من از داد زدن بدم میاد به کی بگم؟!![]()
![]()
| Design By : Pars Skin |
